هواداران انیمیشن «ریک و مورتی» احتمالاً متوجه شدهاند که فصلهای اخیر سریال بهخوبی فصلهای اولیه نیستند. دلیل این افت کیفیت چیست؟ تقریباً همهی اپیزودهای سه فصل اول عالی هستند؛ این اپیزودها هوشمندانه و بامزهاند، ایدهی مرکزیشان جالب است و سیر رواییشان بسیار غیرقابلپیشبینی است. در واقع اپیزودهای سه فصل اول انیمیشن «ریک و مورتی» آنقدر باکیفیتاند که میتوانید دو یا چند بار تماشایشان کنید.
ولی فصل ۴ و ۵ سریال از این کیفیت برخوردار نبودند. البته چندتا از اپیزودهای این فصلها هم واقعاً خوباند و فقط چندتا اپیزود هستند که تماشای دوبارهیشان تجربهای دردناک است، ولی بیشتر اپیزودها صرفاً یک کارتون خوب و قابلقبول بودهاند؛ نه بیشتر، نه کمتر. این اپیزودها مشکل خاصی ندارند؛ صرفاً بهاندازهی اپیزودهای پیشین تاثیرگذار و خوشساخت نیستند.
حداقل این بازخورد اولیهی من از این دو فصل بود؛ تصور من این بود که شاهد یک سری اپیزود خوب و یک سری اپیزود بد هستیم. اما وقتی بیشتر دربارهی سریال فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که مشکل سریال عمیقتر از مشکلات تکاپیزودهاست. مشکلات ریشهای سریال حتی روی اپیزودهای خوب هم تاثیر گذاشته بودند.
اجازه دهید منظورم را دقیقتر توضیح دهم. هستهی اصلی سریال «ریک و مورتی» حول محور همین دو شخصیت میچرخد. ریک شخصیتی همهچیزدان است که دیدگاهی بهشدت بدبینانه نسبت به زندگی دارد. از طرف دیگر، مورتی، پسربچهای است که تقریباً هیچچیز نمیداند، اما بهطور سادهلوحانهای خوشبین است.
چرا از جایی به بعد حالوهوای انیمیشن ریک و مورتی عوض شد؟
سوال دراماتیکی که همهی ایپزودها با آن درگیرند این است: آیا وجود داشتن از پایهواساس بیمعنیست؟ دلیل مطرح شدن این سوال است که ریک موفق شده با استفاده از اسلحهی پورتالسازش بین جهانهای موازی سفر کند. چون او از این توانایی برخوردار است، به این نتیجه رسیده که هیچ چیز اهمیت ندارد. هر چیزی که فکر میکنید معنا دارد، هیچ معنایی ندارد.
ریک هر کاری دلش بخواهد میتواند انجام دهد، چون اگر خطایی از او سر بزند، میتواند به جهان موازیای سفر کند که در آن خطایی از او سر نزده است. مثلاً در یکی از قسمتها، ریک مورتی را به جهانی میبرد که در آن جنازهی هردویشان جلویشان افتاده. ریک به مورتی میگوید: «بینهایت جهان وجود دارن مورتی. توی چند دهتا از اونها، من شانس آوردم و همهچی به حالت عادی برگشت. فقط کافی بود یه جهان موازی پیدا کنم که جفتمون دقیقاً توی این لحظه میمیریم. حالا میتونیم توی نقش معادل مردهمون فرو بریم [و زندگی رو جای اونها ادامه بدیم]. همهچی روبراه میشه.»
در نظر او، تعلق عاطفی داشتن به هر چیزی غیرمنطقیست، چون اگر مثلاً یکی از اعضای خانوادهاش بمیرد، صرفاً میتواند به یکی از جهانهای موازی برود که در آنها آن عضو از خانواده زنده است. او دائماً به اطرافیانش این نکته را خاطرنشان میکند تا بهشان ثابت کند واقعاً بهشان اهمیت نمیدهد.

مورتی: «ریک، میشه خواهرم رو اینجا تنها نذاریم؟» ریک: «تو بینهایت خواهر داری مورتی. البته من قصد ندارم بقیهی دادهم رو صرف پیدا کردن یکی دیگه از خواهرهات بکنم.»
حتی دربارهی پیوند او با مورتی نیز توضیحی منطقی ارائه میشود، نه احساسی. طبق گفتهی خود ریک: «من تو رو پیش خودم نگه میدارم، چون استتار خوبی هستی… ما ریکها بهخاطر نبوغمون امواج مغزی خاص و قابلردیابی از خودمون ساطع میکنیم؛ بهترین راه برای پنهان شدن از رادار دشمن اینه که کنار کسی وایستیم که امواج مغزیش باعث میشه امواج مغزی ما نامریی به نظر برسه. وقتی یه ریک کنار یه مورتی قرار میگیره، امواج مغزی سرشار از نبوغ ما از جانب امواج مغزی… اهِم… مورتی خنثی میشن.»
این ذهنیت عملاً ریک را از هرگونه حس مسئولیت مبرا میکند. تحتتاثیر این ذهنیت، او سبک زندگی لذتجویانهای را دنبال کند، هر کاری را دلش میخواهد انجام میدهد، هر حرفی دلش میخواهد میزند، به هرگونه تمایل لحظهای پاسخ مثبت میدهد و نسبت به هرکسی که رفتارش همسو با تمایلات و اهداف او نیست، بیرحم است.
کشمکشی که در قلب سریال جریان دارد حول محور همین مسئله میچرخد. در تقریباً تمامی اپیزودهای سریال، یکی از اعضای خانواده به هدفی خاص علاقهای شدید پیدا کرده؛ مثلاً پدر خوب بودن، رسیدن به یک دختر، محبوب بودن در مدرسه یا دستیابی به یک مسیر شغلی قابلقبول. اعضای خانوادهی ریک و مورتی درگیر روزمرگیهای زندگی یک خانوادهی آمریکایی معمولی هستند.
اما یکهو سروکلهی ریک پیدا میشود و بهشان میگوید که دغدغهها و تمایلاتشان احمقانه است. کشمکش انیمیشن «ریک و مورتی» دربارهی همین است: حق با کیست؟ آیا خانواده بیمعنیست، یا در نهایت تنها چیزی که اهمیت دارد، همان خانواده است؟ آیا محبوب بودن اهمیت دارد، یا هرکس باید راه خود را دنبال کند؟
هواداران انیمیشن «ریک و مورتی» میدانند که این سریال از ایدههای اچ. پی. لاوکرفت قویاً الهام گرفته است. لاوکرفت نویسندهی سبک وحشت است (خدابیامرز بسیار نژادپرست بود!) که چند ده داستان در سبک وحشت نگارش کرده که در کنار هم زیرگونهی وحشت کیهانی (Cosmic Horror) را پایهگذاری کردند.
در سبک وحشت کیهانی، عناصر وحشتناکی که شخصیتها با آنها روبرو میشوند، آنقدر بیگانه، عجیب و بزرگاند که باعث میشوند شخصیت داستان معنی وجودیت خود را زیر سوال ببرد؛ بدین صورت که: «اگر آن بیرون در دنیا، موجودی به بزرگی و ترسناکی کطولحو وجود دارد، زندگی من چه هدف و معنایی میتواند داشته باشد؟ اگر من در کائناتی بیانتها، عملاً نقش یک حشره را دارم و هیچگاه نمیتوانم تاثیری معنادار روی آن داشته باشم، بودن و نبودنم چه فرقی دارد؟ اگر یک خدای فضایی ممکن است هنگام رفتن به دستشویی، کل سیارهی من را زیر پایش له کند، سر کار رفتن من یا تماشای مسابقهی بیسبال یا شرکت در مسابقهی خوانندگی چه معنایی دارد؟»
انیمیشن «ریک و مورتی» رویکردی طنزآمیز به تمام این سوالات دارد. وحشت کیهانی نهفته در سریال از مقیاس بیحدوحصر جهان و تمام جهانهای موازی نشات میگیرد. وقتی ریک دغدغههای خانوادهی خود را زیر سوال میبرد و آنها را احمق خطاب میکند، بهنوعی به وحشت کیهانی نهفته در دنیایی که در آن زندگی میکنند اشاره میکند تا حرفش را به کرسی بنشاند.
یکی از دلایل انرژی سرشار سریال، خصوصاً در فصلهای اولیه، همین است. در این فصلها، اعضای خانوادهی ریک همچنان میتوانستند در برابر ایدئولوژی پوچگرایانهی او مقاومت کنند. در این فصلها، تنش زیادی در جریان بود، چون برای مخاطب سوال بود که آیا شخصیتهای دیگر به ارزشهای خود پایبند میمانند یا در برابر طرز فکر ریک تسلیم میشوند.
در فصلهای اخیر، شیوهی پرداختن به ایدئولوژی ریک اندکی تغییر پیدا کرده است. این ایدئولوژی نهتنها به حاشیه رانده شده، بلکه انگار حقانیت آن بهصورت زیرپوستی پذیرفته شده است.
فصل سوم انیمیشن «ریک و مورتی» بهنوعی دربارهی تلاش ریک برای سلطه یافتن به خانوادهاش است. در اپیزود اول، او از زندان برمیگردد، حکومت کهکشانی را سرنگون میکند و باعث طلاق بث و جری میشود. همانطور که خودش میگوید: «دیگه بابایی در کار نیست مورتی. اون تهدید کرد من رو به حکومت لو میده، برای همین من یه کاری کردم هم خودش و هم حکومت از صفحهی روزگار محو بشن. حالا پدرسالار بیچونوچرای خانواده و جهانت قراره عوض بشه.»
در باقی اپیزودهای فصل، او از قدرتی که تازه به دست آورده، سوءاستفاده میکند تا اینکه بث و جری دوباره با هم آشتی میکنند و ریک هم مجبور میشود نقش کمرنگشده و تضعیفشدهی خود در خانواده را بپذیرد. برای همین، در فصلهای آتی، او دیگر حالتی مستبدانه ندارد. او از قدرت کافی برای تحمیل ایدئولوژیاش به بقیه برخوردار نیست.
اما از طرف دیگر، بقیهی اعضای خانواده نیز بهنوعی خود را با جهان ریک تطبیق دادهاند. مورتی دیگر از آن معصومیت کودکانهای که ویژگی شخصیتی اصلیاش در گذشته بود برخوردار نیست و حال هر وظیفهای را که ریک به او تحمیل میکند، همچون یک تکلیف اجباری انجام میدهد.
سامر بهوفور سبک زندگی لذتجویانهی پدربزرگش را تقلید میکند و بث، که ریک در پایان فصل ۳ کلونی از او ایجاد کرد، موفق میشود تا یک زندگی دوگانه داشته باشد: هم زندگی پرماجرای یک قهرمان فضایی، هم زندگی روزمرهی یک مادر در حومهی شهر. بهنوعی او موفق میشود هم آن زندگیای را داشته باشد که فکر میکند مورد تایید پدرش است، هم آن زندگیای را که در نظر خودش اهمیت دارد. تنها مورد متناقض این وسط جری است که میخواهد زندگیای بدون حضور ریک داشته باشد.
ولی حداقل همهیشان اکنون از مقیاس لاوکرفتی دنیایی که در آن زندگی میکنند آگاهاند و با آن کنار آمدهاند. این مسئله عواقب سنگینی برای مسیری که انیمیشن «ریک و مورتی» میتواند در ادامه طی کند داشته است. دلیل درجا زدن چند فصل آخر را هم باید در همین نکته جست.
حالا که شخصیتها وحشت کیهانی نهفته در دنیا را پذیرفتهاند و در کنارش به زندگی عادی خود برگشتهاند و به این حقیقت واقفاند که تنها چیزی که اهمیت دارد، تکتک لحظات زنده بودنشان است، دیگر بهسختی میتوان آنها را به چالش کشید.
در فصل اول، وقتی هیولاهایی گوشتخوار و ملخشکل به خانهی شخصیتها حمله میکنند، سامر از دیدن آنها وحشتزده میشود.
اما در فصل چهارم، وقتی یک سری مار ترمیناتور مسافر در زمان جلوی در خانهیشان به آنها حمله میکنند، اعضای خانواده به این اتفاق به چشم یک اتفاق پیشپاافتاده نگاه میکنند.
این داستانها دیگر نه در نظر مخاطب ریسکی به همراه دارند، نه برای اعضای خانواده، چون اتفاقاتی مشابه را بارها مشاهده کردهایم، درست مثل شخصیتهای خود داستان. بنابراین دیگر شخصیتهای داخل داستان هم تحتتاثیر اتفاقات داخل داستان قرار نمیگیرند.
برای همین بسیاری از اپیزودهای انیمیشن «ریک و مورتی» به حالتی درآمدهاند که تماشای آنها برای بار اول دلنشین و حتی هیجانانگیز است، ولی این اپیزودها هیچ تاثیر ماندگاری ندارند.
نکته اینجاست که فکر میکنم خود سریال هم به این نکته واقف باشد. فکر میکنم توخالی بودن و یکبارمصرف بودن فصلهای جدیدتر حالتی عمدی پیدا کرده است. آیا امکانش هست که سازندگان سریال عمداً در حال ساختن اپیزودهایی هستند که توخالی و یکبارمصرف به نظر میرسند؟
یکی از حرفهایی که ریک دائماً تکرار میکند – خصوصاً در فصل ۴ و ۵ – چیزی توی این مایههاست: بیایید از ساختن این اپیزودهای جدی که از لحاظ روایی به اپیزودهای قبل یا بعد از خود متصلاند دست برداریم. بیایید راهی ماجراجوییهای سَبُکی شویم که سروتهشان در یک اپیزود هم میآید. یعنی همان ماجراجوییهای کلاسیک ریک و مورتی. یک اپیزود ساده که صرفاً هجوی از یک فیلم معروف است و وقتی تمام شد، دیگر هیچگاه دربارهاش فکر نخواهیم کرد.
چنین شوخیهایی که اشاره به تغییر مسیر سریال دارند، دائماً تکرار میشوند و حاکی از تفاوت محتواییاند که سازندگان سریال میخواهند بسازند و محتوایی که مخاطبشان میخواهد مصرف کنند.
بیایید به گذشته برگردیم. فصل ۲ سریال در سال ۲۰۱۵ پخش شد و با پایانی که تعلیق فرجام (Cliffhanger) بزرگی داشت، به پایان رسید. یاروی پرندهای (Birdperson)، دوست ریک، از طرف نامزدش تمی (Tammy) مورد اصابت گلوله قرار گرفت و ریک هم خودش را به حکومت کهکشانی تحویل داد.
بهعبارت دیگر این پایان مخاطب را برای فصل بعدی در کف گذاشت.
فصل ۳ در سال ۲۰۱۷ پخش شد و محبوبیت انیمیشن «ریک و مورتی» به اوج رسید. در این نقطه بود که هواداران سریال به اوج جنون رسیدند. در این نقطه بود که هواداران سریال شروع به آزار دادن کارمندان بیچارهی مکدونالدز کردند تا به آنها سس سشوان (Szechuan Sauce) بدهند. در این نقطه بود که همه با صدای بلند یکدیگر را «ریک خیارشور» (Pickle Rick) خطاب میکردند. در این نقطه بود که میم «شما برای فهمیدن ریک و مورتی باید آیکیوی بالایی داشته باشید» رواج پیدا کرد. خلاصه در این نقطه بود که طرفداران هاردکور «ریک و مورتی» بهخاطر رفتارهای خصمانه و اعصابخردکنشان بدنام شدند.
یکی از بهترین اپیزودهای فصل ۳ دربارهی بازگشت مورتی پلید است که دژ ریکها (Citadel of Ricks) را تسخیر میکند و زمینهسازی لازم برای رویارویی نهایی با ریک و مورتی اصلی در اپیزود آتی را میچیند.
در یکی دیگر از اپیزودهای شاهکار فصل، یک پیشزمینهی داستانی باورپذیر برای ریک طرحریزی میشود و بعد سریال به شما میگوید که همهاش دروغ بود و بدین ترتیب مخاطب را ترول میکند.
بنابراین وقتی فصل ۳ به پایان رسید، آنچه هواداران خواستارش بودند واضح بود: اینکه سازندگان سریال همهی خطوط داستانی موردعلاقهیشان را ادامه دهند:
- داستان مرد ققنوسی و تمی قرار است چگونه ادامه پیدا کند؟
- مورتی پلید قرار است چهکار کند؟
- پیش زمینهی داستانی ریک واقعاً چیست؟
در نظر من سازندگان سریال فشار زیادی را روی خود حس میکردند تا این خطوط داستانی را ادامه دهند، ولی در کنارش بیمیلی شدیدی برای بازگشت به آنها داشتند. در واقع خودشان این مسئله را در چندین اپیزود مستقیماً به مخاطب گوشزد میکنند.
در اپیزود داستان قطاری، آنها به شوخی اشاره میکنند که به پایان رساندن خط داستانی مربوط به تمی و مورتی پلید، پتانسیل سریال برای بازاریابی و عامهپسند بودن را نابود خواهد کرد. در همهی اپیزودهای بزرگ فصل ۴ و ۵ که داستانی پیوسته و ادامهدار را تعریف میکنند، نویسندگان سریال از زبان ریک ایدهی پیوستگی و داستانهای سریالی را مسخره میکنند.
اغلب زیاد پیش میآید که ریک دیوار چهارم را بشکند، اما در گذشته هدف او از این کار مسخره کردن ژانری بود که هر اپیزود داشت آن را هجو میکرد. دلیل اینکه این هجوها باحالاند این است که از دانش مخاطب دربارهی فیلم یا ژانر هجوشده بهرهبرداری میکنند. بنابراین مخاطب خودش هم در بامزه کردن جوکها برای خودش نقش دارد.
ولی هر بار که سریال داستانهای پیوسته را هجو میکند، هدف شوخیها خود مخاطب است. سریال دارد شما را بهخاطر اینکه خواستار چنین اپیزودهایی هستید (و نه اپیزودهای مستقل کلاسیک) به سخره میگیرد. ولی وقتی یک داستان بهصورت گلدرشت خودآگاه است، بهزحمت میتوان با آن ارتباط احساسی برقرار کرد. انگار که نویسندگان سریال قصد دارند با اشارهی خودآگاهانه و طنزآمیز به ایرادها و کمبودهای کار خود، نارضایتی خود از کارشان را لاپوشانی کنند. این کار آنها باعث میشود من نوعی احساس فاصلهی احساسی بیشتری با خود اپیزودها کنم.
در واقع این کار باعث میشود سوالهایی برای من ایجاد شود: آیا من قرار نیست از این سریال خوشم بیاید؟ اگر از این سریال خوشم بیاید، طبق اشارههای خود سریال اسکل هستم؟ اینها تعدادی دیالوگ هستند که در فصلهای اخیر از زبان ریک شنیده میشوند:

ریک: ما باید خودمون رو از این داستان شلختهی دربوداغون خارج کنیم و اجازه بدیم داستان سفر در زمان با محوریت مارها دُم خودش رو بخوره.

ریک: من یهجورایی بامزه بودم. بعضیوقتا؛ بیشتر وقتی داشتم آروغ میزدم.

ریک: بیایید بچهها؛ باید بریم هجو زبالهی ***مون رو از «جنگ ستارگان» انجام بدیم.
ولی از طرف دیگر، انتقادهای سریال از مفهوم پیوستگی که عمدتاً دیوار چهارم را میشکنند، صرفاً بیانیههایی از طرف نویسندگان دربارهی شیوهی قصهگویی که مطابق میلشان است نیستند. این انتقادها راه دیگری برای ابراز ایدئولوژی ریک هستند. با توجه به اینکه او باور دارد هیچ چیز اهمیت ندارد، در کنارش به این هم باور دارد که هیچ چیز از گذشته نباید روی آینده تاثیر بگذارد.
معنای ضمنی نهفته در پیوستگی این است که هر کاری عواقب خود را دارد، در حالیکه ریک میخواهد خیال کند که میتواند هر کاری دلش میخواهد انجام دهد، بدون اینکه با عواقب آن روبرو شود.
وقتی شخصیتهای اپیزودهای پیشین نزد ریک میآیند و زندگیشان را تحتتاثیر قرار میدهند، فلسفهی او به چالش کشیده میشود. وقتی مورتی پلید در انتهای فصل ۵ از ریک انتقاد میکند، بهنوعی حرف حسابش همین است. در این اپیزود معلوم میشود که منحنی مرکزی منتهی (Central Finite Curve)، که از فصل اول به آن اشاره میشد، قسمتی از جهانهای موازی است که ریک از بقیهی جهانها جدا کرده است، طوریکه در هر جهان داخل منحنی، او باهوشترین انسان زنده است و تنها کسی است که به قابلیت سفر در جهانهای موازی دسترسی دارد.
اساساً این منحنی به او اجازه میدهد که هیچگاه در این قسمت از جهانهای موازی به چالش کشیده نشود. مورتی این منحنی را «گهوارهی بیانتها» خطاب میکند، چون انگار در حال مراقبت از ایگوی یک کودک بیجنبه (همان ریک) است. گهوارهی بیانتها هم منحنی مرکزی منتهی است، هم استعارهای از اپیزودهایی که داستان مستقل تعریف میکنند. در هردو، ریک همیشه پیروز است. در هردو، اشتباهات او هیچگاه دامنگیر او نمیشوند. در بستر آنها، ریک هر کاری که دلش بخواهد میتواند انجام دهد.
بنابراین بازی کردن انیمیشن «ریک و مورتی» با این ایده و مفهوم، با ایدهها و مفاهیم کلیتر سریال همسوست. با این حال، اثر جانبی این تصمیم این بوده که در بیشتر اپیزودهای فصل ۴ و ۵، انگار ما، بهعنوان مخاطب، نیز در این گهوارهی بینهایت هستیم؛ گهوارهای که انگار در آن داستانها تاثیر زیادی روی مخاطب و شخصیتهای خود داستان ندارند. حس بیتفاوتی روزافزون هواداران «ریک و مورتی» نسبت به سریال نیز از همینجا ریشه میگیرد.
اما در انتهای فصل ۵، مورتی پلید منحنی مرکزی منتهی را نابود میکند و به مکانی سفر میکند که ریک در آن هیچگاه وجود نداشته است. این سفر حاکی از این بود که سریال قرار است سمتوسویی جدید را طی کند و ماجراجوییهای کلاسیکی که بهصورت تکاپیزودی تعریف میشوند باید کنار گذاشته شود تا ریک و مورتی بتوانند رشد کنند.
دلایل محبوبیت «ریک و مورتی» بر کسی پوشیده نیست اما این مجموعه باید داستانهای جدیدی برای تعریف کردن کشف کند، چون مثل ریک، نمیتواند کاری یکسان را انجام دهد و نتایجی یکسان دریافت کند. دورهی این فرمول برای قصهگویی به سر رسیده است.
منبع: justwrite
source